مقاله ۳ از ۱۵۰ · مجموعه‌ی «ابعاد نظریه ثابت‌های انسانی»

ثابت‌های انسانی؛ ثابت مطلق یا گرایش نسبتاً پایدار؟

فهرست مقاله

مقدمه

واژه «ثابت» در عنوان نظریه ثابت‌های انسانی ممکن است در نخستین برخورد این تصور را ایجاد کند که منظور، پدیده‌هایی کاملاً ثابت، تغییرناپذیر و مشابه با ثابت‌های فیزیکی است. اگر چنین برداشتی از نظریه صورت گیرد، این پرسش اساسی مطرح می‌شود که چگونه می‌توان مفهوم «ثابت» را با تنوع گسترده انسان‌ها، فرهنگ‌ها، جوامع و تحولات تاریخی سازگار کرد.

پاسخ نظریه ثابت‌های انسانی این است که «ثابت» در اینجا ثابت مطلق و عددی نیست؛ بلکه به یک نیاز، گرایش یا الزام بنیادی و نسبتاً پایدار انسانی اشاره دارد.

این تمایز برای فهم درست نظریه بنیادی است.

ثابت مطلق چیست؟

در علوم طبیعی، برخی کمیت‌ها یا روابط در چارچوب نظری مشخص، مستقل از شرایط مورد مطالعه به‌صورت ثابت تعریف می‌شوند. برای مثال، ثابت گرانش یا سرعت نور در خلأ دارای تعریف دقیق ریاضی و فیزیکی هستند.

چنین ثابتی را نمی‌توان به‌سادگی با شرایط تاریخی، فرهنگی یا اجتماعی تغییر داد.

اما انسان و جامعه از جنس دیگری از پدیده‌ها هستند. رفتار انسان تابع مجموعه‌ای پیچیده از عوامل زیستی، روان‌شناختی، اجتماعی، فرهنگی، تاریخی و محیطی است.

بنابراین، اگر واژه «ثابت» در نظریه ثابت‌های انسانی به معنای یک ثابت مطلق و تغییرناپذیر تفسیر شود، این مفهوم با ماهیت موضوع خود سازگار نخواهد بود.

در نتیجه، نظریه از ابتدا باید میان ثابت فیزیکی و ثابت انسانی تمایز بگذارد.

ثابت انسانی به معنای گرایش نسبتاً پایدار

مقصود از ثابت انسانی، وجود یک الگوی بنیادی است که در شرایط مختلف تاریخی و فرهنگی، با وجود تغییر شکل‌های ظاهری، استمرار نسبی خود را حفظ می‌کند.

برای نمونه، انسان در همه جوامع تاریخی دقیقاً به یک شیوه زندگی نکرده است؛ اما مسئله بقا همواره به شکلی وجود داشته است.

انسان‌ها در همه دوره‌ها نیز با یک نظام ارتباطی واحد زندگی نکرده‌اند، اما نیاز به ارتباط و تعامل اجتماعی از میان نرفته است.

همین مسئله درباره معنا و نظم نیز مطرح است.

بنابراین، آنچه در نظریه ثابت‌های انسانی «ثابت» نامیده می‌شود، صورت تحقق نیاز نیست؛ بلکه استمرار خود نیاز یا گرایش بنیادی است.

می‌توان این مفهوم را چنین خلاصه کرد:

ثابت انسانی = گرایش یا نیاز بنیادی که در طول زمان و در میان جوامع مختلف، با وجود تغییر در شکل و شدت ظهور، استمرار نسبی دارد.

چرا همچنان واژه «ثابت»؟

ممکن است پرسیده شود اگر این عناصر قابل تغییرند، چرا به‌جای «ثابت» از واژه‌هایی مانند «نیازهای بنیادی»، «گرایش‌های پایدار» یا «عوامل مشترک انسانی» استفاده نشود؟

این پرسش از نظر مفهومی کاملاً جدی است.

واژه «ثابت» در این نظریه عمداً انتخاب شده است تا بر وجود یک هسته نسبتاً پایدار در میان تغییرات گسترده زندگی انسانی تأکید کند.

اگر صرفاً از «نیازها» سخن گفته شود، ممکن است این تصور ایجاد شود که چهار حوزه مورد نظر صرفاً مجموعه‌ای از نیازهای معمول روان‌شناختی یا اجتماعی هستند.

اما اصطلاح «ثابت‌های انسانی» ادعای قوی‌تری دارد: اینکه در پس تنوع تاریخی و فرهنگی، می‌توان برخی الگوهای پایدار را شناسایی کرد که برای تحلیل نظام‌های انسانی اهمیت بنیادی دارند.

البته این انتخاب اصطلاحی زمانی قابل دفاع است که مفهوم «ثابت» به‌روشنی تعریف شود و از ادعای مطلق‌گرایانه پرهیز گردد.

چهار ثابت؛ چهار گرایش بنیادی

در صورت‌بندی نظریه ثابت‌های انسانی، چهار حوزه اصلی عبارت‌اند از:

بقا، ارتباط، معنا و نظم.

این چهار مورد را نباید چهار متغیر مستقل و کاملاً جدا از یکدیگر دانست.

بقا به حفظ و تداوم زندگی مربوط است.

ارتباط به پیوند، تعامل، همکاری و روابط میان انسان‌ها مربوط می‌شود.

معنا به تفسیر جهان، ارزش‌ها، هویت و جهت‌دهی به زندگی مربوط است.

نظم به سازمان‌دهی رفتارها، قواعد، نهادها و هماهنگی زندگی جمعی مربوط می‌شود.

این چهار حوزه در یک نظام متقابل قرار دارند و تغییر در یکی می‌تواند بر سایر آنها اثر بگذارد.

ثابت، نه شکل ثابت

یکی از مهم‌ترین تمایزهای نظریه این است که باید میان ثابت بودن یک نیاز و ثابت بودن شکل تحقق آن تفاوت گذاشت.

مثلاً نیاز به بقا ثابت نسبی دارد، اما شیوه تأمین بقا تغییر کرده است.

انسان از شکار و گردآوری به کشاورزی، از کشاورزی به صنعت و از صنعت به اقتصاد مبتنی بر دانش و فناوری رسیده است.

در حوزه ارتباط نیز انسان از ارتباط مستقیم و شفاهی به خط، چاپ، تلگراف، تلفن و اینترنت رسیده است.

در حوزه معنا نیز اسطوره‌ها، ادیان، فلسفه‌ها، ایدئولوژی‌ها و نظام‌های علمی در طول تاریخ دگرگون شده‌اند.

در حوزه نظم نیز قبیله، شهر، پادشاهی، امپراتوری، دولت ملی و انواع نظام‌های حکمرانی پدید آمده‌اند.

پس:

ثابت انسانی ثابت در شکل نیست؛ ثابت در گرایش بنیادی است.

ثابت و شدت متفاوت

حتی شدت نیاز یا گرایش نیز الزاماً در همه زمان‌ها یکسان نیست.

در دوران جنگ، بقا و امنیت ممکن است اهمیت بسیار بیشتری پیدا کنند. در شرایط ثبات و رفاه، فرصت بیشتری برای تمرکز بر معنا، ارتباط و توسعه ظرفیت‌های انسانی فراهم می‌شود.

در شرایط بحران سیاسی، مسئله نظم ممکن است برجسته شود و در شرایط فروپاشی اجتماعی، ارتباط و اعتماد اهمیت بیشتری پیدا کنند.

بنابراین، ثابت انسانی می‌تواند از نظر شدت، اولویت و نحوه ظهور تغییر کند.

این موضوع به هیچ وجه با اصل پایداری آن تناقض ندارد.

ثابت‌های انسانی و تفاوت فرهنگ‌ها

یکی از آزمون‌های مهم مفهوم ثابت انسانی، توانایی آن در توضیح تفاوت‌های فرهنگی است.

اگر چهار ثابت واقعاً دارای ماهیت انسانی عمومی باشند، باید بتوان آنها را در فرهنگ‌های بسیار متفاوت مشاهده کرد؛ اما نه الزاماً با یک شکل و محتوای یکسان.

برای مثال، «معنا» در یک جامعه ممکن است عمدتاً در قالب دین ظاهر شود، در جامعه‌ای دیگر در قالب فلسفه، در جامعه‌ای دیگر در قالب ملی‌گرایی یا ایدئولوژی و در جامعه‌ای دیگر در قالب فردگرایی یا علم‌گرایی.

بنابراین، یکسان بودن ثابت نباید به معنای یکسان بودن فرهنگ‌ها تلقی شود.

ثابت می‌تواند مشترک باشد، در حالی که پاسخ فرهنگی به آن متفاوت باشد.

این تمایز به نظریه اجازه می‌دهد همزمان دو واقعیت را مورد توجه قرار دهد:

۱. وجود برخی اشتراکات بنیادی میان انسان‌ها؛ ۲. وجود تفاوت‌های گسترده تاریخی و فرهنگی.

ثابت‌های انسانی و تغییر تاریخی

اگر ثابت‌ها واقعاً گرایش‌های نسبتاً پایدار باشند، تغییر تاریخی چگونه ممکن است؟

پاسخ این است که تغییر تاریخی می‌تواند عمدتاً در روش پاسخ‌گویی به ثابت‌ها، رابطه میان آنها و سطح تحقق آنها رخ دهد.

انسان ممکن است روش‌های جدیدی برای تأمین منابع ایجاد کند، شبکه‌های ارتباطی جدید بسازد، نظام‌های معنایی تازه‌ای ایجاد کند یا نهادهای جدیدی برای حفظ نظم به وجود آورد.

بنابراین، تاریخ را می‌توان تا حدی تاریخ تغییر پاسخ‌های انسانی به نیازهای نسبتاً پایدار نیز دانست.

این برداشت با برخی رویکردهای موجود در علوم اجتماعی که میان نیازهای عمومی و شیوه‌های فرهنگی تحقق آنها تمایز می‌گذارند، قابل مقایسه است؛ برای نمونه، نظریه‌های نیاز انسانی نیز میان نیازهای عمومی و شیوه‌های فرهنگی تأمین آنها تمایز قائل شده‌اند.

آیا چهار ثابت واقعاً جهان‌شمول‌اند؟

این پرسش باید با احتیاط پاسخ داده شود.

در مرحله فعلی، بهتر است نظریه ادعا نکند که جهان‌شمول بودن چهار ثابت به‌طور تجربی اثبات شده است.

ادعای دقیق‌تر این است که نظریه فرض می‌کند بقا، ارتباط، معنا و نظم می‌توانند چهار حوزه بنیادی و نسبتاً پایدار برای تحلیل انسان و نظام‌های اجتماعی باشند.

اثبات یا رد این ادعا نیازمند پژوهش تطبیقی، تاریخی و تجربی است.

این احتیاط اهمیت زیادی دارد؛ زیرا اگر هر پدیده اجتماعی را پس از وقوع بتوان به یکی از چهار ثابت نسبت داد، نظریه ممکن است به چارچوبی تبدیل شود که تقریباً هر نتیجه‌ای را توضیح‌پذیر نشان می‌دهد و در نتیجه قدرت ابطال‌پذیری آن کاهش می‌یابد.

بنابراین، نظریه باید به سمت تعریف دقیق، شاخص‌سازی و آزمون تجربی حرکت کند.

تفاوت با نظریه سلسله‌مراتب نیازها

نظریه ثابت‌های انسانی را نباید صرفاً نسخه‌ای دیگر از نظریه‌های سلسله‌مراتبی نیازها دانست.

در برخی نظریه‌های نیاز، نیازها در قالب سطوح یا مراتب مختلف سازمان‌دهی می‌شوند. بااین‌حال، درباره سلسله‌مراتبی بودن نیازها نیز بحث‌های تجربی و نظری جدی وجود دارد و شواهد قطعی برای یک سلسله‌مراتب ثابت و جهان‌شمول محدود است.

نظریه ثابت‌های انسانی در صورت‌بندی خود الزاماً نمی‌گوید که بقا همیشه بر ارتباط، معنا یا نظم مقدم است یا اینکه انسان باید یک مرحله را کاملاً پشت سر بگذارد تا وارد مرحله بعد شود.

برعکس، چهار ثابت می‌توانند همزمان، متقابل و در تعامل با یکدیگر وجود داشته باشند.

این تفاوت برای ساختار نظریه اهمیت اساسی دارد.

ثابت و تعادل

یکی از ویژگی‌های مهم مفهوم ثابت انسانی این است که ثابت‌ها را نباید به صورت چهار هدف مستقل در نظر گرفت.

آنچه اهمیت دارد، وضعیت کلی نظام و رابطه میان چهار ثابت است.

ممکن است جامعه‌ای در تأمین بقا موفق باشد، اما در ارتباط اجتماعی دچار بحران شود.

ممکن است جامعه‌ای از نظم بسیار بالایی برخوردار باشد، اما نظم آن چنان سخت و انعطاف‌ناپذیر شود که ارتباط و معنا را محدود کند.

همچنین ممکن است نظامی از آزادی ارتباطی گسترده برخوردار باشد، اما ضعف نهادهای نظم‌دهنده موجب افزایش تعارض و کاهش هماهنگی شود.

بنابراین، مسئله اصلی صرفاً افزایش هر یک از ثابت‌ها نیست؛ بلکه تناسب، تعامل و تعادل میان آنها نیز اهمیت دارد.

ثابت و سازگاری

اگر ثابت‌های انسانی نیازها یا گرایش‌های نسبتاً پایدار باشند، جامعه برای پاسخ‌گویی به آنها باید بتواند با محیط متغیر سازگار شود.

تغییر اقلیم، فناوری، جمعیت، منابع، ساختار اقتصادی و روابط بین‌المللی می‌توانند شرایط تحقق چهار ثابت را تغییر دهند.

در چنین شرایطی، جامعه‌ای که بتواند روش‌های خود را اصلاح کند، ممکن است ثبات خود را حفظ کند؛ در حالی که جامعه‌ای که به روش‌های گذشته وابسته بماند، ممکن است دچار عدم تعادل شود.

از این منظر، پایداری نظام انسانی می‌تواند حاصل ترکیب ثبات در نیازها و انعطاف‌پذیری در پاسخ‌ها باشد.

این برداشت با مطالعات نظام‌های اجتماعی نیز همخوانی مفهومی دارد؛ در برخی مدل‌های نظام اجتماعی، استمرار حیات نظام با تأمین کارکردهای اساسی و انجام اصلاحات در برابر ناسازگاری‌های ایجادشده در اثر رشد و تغییر مرتبط دانسته شده است.

خطر برداشت بیش از حد از مفهوم ثابت

واژه «ثابت» اگر بدون توضیح دقیق استفاده شود، می‌تواند نظریه را در معرض انتقاد قرار دهد.

ممکن است منتقد بپرسد:

آیا انسان‌ها در همه فرهنگ‌ها واقعاً نیازهای یکسانی دارند؟

آیا اهمیت بقا، ارتباط، معنا و نظم همیشه یکسان است؟

آیا چهار ثابت تمام نیازهای بنیادی انسان را پوشش می‌دهند؟

آیا می‌توان آنها را اندازه‌گیری کرد؟

آیا ممکن است ثابت‌های دیگری نیز وجود داشته باشند؟

این پرسش‌ها ضعف نظریه نیستند؛ بلکه پرسش‌هایی هستند که نظریه باید برای آنها پاسخ نظری و در صورت امکان پاسخ تجربی فراهم کند.

نظریه علمی نباید از پرسش‌های دشوار فرار کند؛ بلکه باید آنها را به بخشی از برنامه پژوهشی خود تبدیل کند.

تعریف پیشنهادی

برای جلوگیری از ابهام، می‌توان مفهوم ثابت انسانی را به صورت زیر تعریف کرد:

ثابت انسانی، یک نیاز یا گرایش بنیادی و نسبتاً پایدار در زندگی فردی و اجتماعی انسان است که اصل آن در شرایط تاریخی و فرهنگی گوناگون استمرار می‌یابد، اما شدت، اولویت، شکل ظهور و شیوه تحقق آن می‌تواند تغییر کند.

بر اساس این تعریف، ثابت انسانی:

  • مطلق نیست؛
  • عدد ثابت نیست؛
  • از تغییر مصون نیست؛
  • در همه فرهنگ‌ها الزاماً به یک شکل ظاهر نمی‌شود؛
  • شدت و اولویت آن می‌تواند تغییر کند؛
  • اما اصل گرایش یا نیاز می‌تواند استمرار نسبی داشته باشد.

اهمیت نظری این تمایز

این تعریف به نظریه اجازه می‌دهد میان دو افراط فاصله بگیرد.

افراط نخست، نسبی‌گرایی کامل است؛ یعنی این تصور که همه چیز در انسان و جامعه وابسته به فرهنگ و تاریخ است و هیچ الگوی مشترکی وجود ندارد.

افراط دوم، ذات‌گرایی مطلق است؛ یعنی تصور اینکه انسان دارای مجموعه‌ای کاملاً ثابت و تغییرناپذیر از ویژگی‌هاست.

نظریه ثابت‌های انسانی می‌تواند در فضای میان این دو قرار گیرد:

انسان نه کاملاً ثابت است و نه کاملاً بی‌ثبات.

برخی نیازها و گرایش‌ها می‌توانند نسبتاً پایدار باشند، در حالی که شیوه‌های پاسخ‌گویی به آنها دائماً تغییر می‌کنند.

نتیجه‌گیری

«ثابت» در نظریه ثابت‌های انسانی نباید به معنای ثابت مطلق، تغییرناپذیر و مشابه با ثابت‌های فیزیکی فهمیده شود.

ثابت انسانی مفهومی متفاوت است: گرایشی بنیادی و نسبتاً پایدار که در میان تغییرات تاریخی، فرهنگی و اجتماعی استمرار نسبی دارد.

بقا، ارتباط، معنا و نظم در این چارچوب نه چهار وضعیت ثابت و تغییرناپذیر، بلکه چهار حوزه بنیادی برای مطالعه زندگی انسانی هستند.

شکل تحقق آنها تغییر می‌کند؛ شدت آنها تغییر می‌کند؛ اولویت آنها تغییر می‌کند و رابطه میان آنها نیز تغییر می‌کند. اما فرض نظریه این است که اصل این نیازها و گرایش‌ها می‌تواند در طول زمان استمرار داشته باشد.

از این منظر، «ثابت» در نظریه ثابت‌های انسانی بیش از آنکه نشانه سکون باشد، نشانه استمرار در دل تغییر است.

و شاید بتوان بنیادی‌ترین گزاره این مقاله را چنین بیان کرد:

در نظریه ثابت‌های انسانی، آنچه ثابت است، شکل زندگی انسان نیست؛ بلکه گرایش‌های بنیادی‌ای است که انسان در شرایط گوناگون، برای تحقق آنها شکل‌های متفاوتی از زندگی فردی و اجتماعی را می‌آفریند.

درباره‌ی این مقاله این نوشته بخشی از مجموعه‌ی ۱۵۰ مقاله‌ای «ابعاد نظریه ثابت‌های انسانی» نوشته‌ی محمد رسول محسنی رجائی است. نظریه · همه‌ی مقالات · کتاب این جلد